♥ هر دم و بازدم من♥

برای دخترم...

مژده مژده....

دختر قشنگم بزودی یکی دیگه میاد تو زندگی سه نفرمون و ما میشیم یه خانواده ی چهار نفره! فکر کنم حدس زده باشی!!! درسته مامانی یه نی نی تو دلش داره.و دیروز متوجه شدم که این نی نی 16 هفته ای ما پسره.اومدنش مبارکه.من با تمتم وجودم سعی میکنم یه مادر عالی براتون باشم. روزگارت قشنگ.
21 بهمن 1394

سه سال اول زندگیت اینگونه گذشت...

دختر زیبای من سه سال اول زندگیت اینگونه گذشت... بسیار شیرین و دل انگیز و خاطره ساز. نتونستم هر روز برات بنویسم اما هربار با تمام وجودم و با عشق خالص مادرانه برات خاطره سازی کردم.امیدوارم در آینده زیباترین روزها رو سپری کنی و بدونی که من و بابا همیشه همراه و پشتیبان تو خواهیم بود. تصمیم گرفتم برات سی دی بلاگ سفارش بدم بنابر این مجبور شدم مطالب وبلاگتو یه جمع بندی کنم تا به 150 پست برسه و می خوام که آخرین پست یک مژده باشه از طرف مامان و بابا برای تو دختر زیبای من. منتظر باش...
21 بهمن 1394

تولد 3سالگی

عروسک قشنگم سه سال از زندگی شیرینت گذشته و این سه سال بسیار تند و سریع گذشت. جشن تولد سه سالگیت رو در مهد کودک برگزار کردم.با یک لباس عروسکی آبی که خودت خواسته بودی و من برلت دوختم.یک کیک که مثل خودت یه عروسک بود و آبی بود. کلی هم دوستات برات کادو آوردند.امیدوارم سالیان طولانی و پر برکتی رو پیش رو داشته باشی
21 بهمن 1394

چرا می دوئی میری؟

عروسکم تازگیها یاد گرفتی تا من میرم یه مغازه ای یه جایی شما در میری!!! مثلا نمونه اش رو بگم که کمرم از ترس درد گرفته بود.شنبه ی گذشته کلاس زبان داشتم.بابا تاخیر داشت تورو با خودم بردم.توی کلاس که بودیم یهو گفتی من برم هوا بخورم و بیام.تا بیام بهت برسم مثل قرقی در رفتی.خوب شد یه دختره توی حیاطآموزشگاه بود و بهم گفت رفته سمت خیابون وگرنه میبایست توی محوطه دنبالت میگشتم و الان هم منتظر میبودم تا یکی زنگ بزنه و بگه دخترت پیدا شده!خدایا هرگز اون روز رو نیار که از دخترم دور باشم. خلاصه بدو بدو اومدم توی خیابون دیدم که شما در حال دویدن هستی و فرسنگها از آموزشگاه دوری شدی اونم با تی شرت!!! وای دستام میلرزید اصلا اونروز کلاسم زهرم شده بود. ...
21 اسفند 1393

جیگر من دوستت دارم!

سلام عزیز دل مامانی. دیروز من دراز کشیده بودم بدو بدو اومدی پیشم بغلم کردی گفتی جیگر من دوستت دارم!! آآخه عشق مامان منم دوستت دارم. کلا خیلی جمله ی دوستت دارم رو میگی. دیروز داشتی بازی میکردی هی از روی میز عسلی پریدی روی مبل هی هی تکرار کردی ...که آخرش این وسط افتادی و کشاله ی رانت کبود شد.اینقدر گریه کردی جگرم کباب شد. داشتم کلاس میرفتم تو رو هم با خودم بردم آخ خانومی بخدا.مثل یه معلم مهربون نشستی اونجا  و اصلا اذیتم نکردی.به درس و کتاب خیلی علاقه نشون میدی.مطمئن باش برات کم نمیزارم چون خودم به ارزوهام در زمینه ی تحصیلی نرسیدم برات امکانات فراهم میکنم تا به هرانچه صلاحته برسی عزیز دلم.
10 اسفند 1393

جدیدترین عکس گل دخترم

این لباس رو خودم برات دوختم مامانی.وقتی میپوشیش میگی داماد عروسی شدم!!!   شیرین گندمک من عزیز دلم تازگیها دوست داری فروشنده باشی.صندلیتو برمیداری میری پشت اپن می ایستی بعد هرچی لباس توی کشو داری و هرچی که دم دستت باشه میزاری روی اپن و میگی آی خانوم بیای از من چیز بخرین! بعد جالبیش اینجاست ما خرید میکنیم تو به ما پول میدی!!! اما بابایی میگه داره باقی پولو میده! مثلا اومدم گفتم خانوم اون شلوار قیمتش چنده گفتی دوتومن(از نظر تو همه چیز دوتومنه)! گفتم یکی میخوام بعد سرم داد میکشی میگی این که شلوار منه فروشی نیست! هاهاها! کلی با این کارات مارو میخندونی. امروز سر یه موضوعی بهت گفتم ببخشید.گفتی خواهش میکنم مامانی.ببخشید دیگه چه مزاحم...
2 اسفند 1393

سالروز تولد دایی علی

ستیلای عزیزم امروز تولد دایی علی هستش.امروز میشه 25 ساله اما نیست که تولدش رو بهش تبریک بگم.25 بار سوره ی حمد رو براش خوندم. حتی اونقدر از مزارش دورم که نمیتونم برمسر خاکش... تا تعطیلات نوروز دلم بالا میاد. روحت شاد علی....
2 اسفند 1393

حس مادرانه ی تو

سلام ناناز مامانی.شیطون بلای من. چند شب پیش تو و بابایی داشتین آلبالو میخوردین و من هم داشتم ظرف میشستم.کارم که تمونم شد و اومدم بیرون پرسیدم همه رو خردین ؟برای من نذاشتین؟! تو گفتی نه مامانی بازهم هست.رفتی و دیدی توی بشقاب نیست بعد یه تیکه آلبالو که توی دهانت بود در آوردی دادی به من گفتی بیا مامان اینو بخور! الهی فدات شم من و بابایی از تعجب دهانمون باز مونده بود.الهی فدای این حس مادرانه ات بشم من خااااااااااااااااااانوم.
1 اسفند 1393

برات آرامش میخوام گلم.

عروسک ناناز مامان چطوره؟! دختر گلم دیروز کوروش اومده بود خونمون.بعد مامانش رفت دنبال خونه و خودش اینجا موند.کلی باهم بازی کردین،آخراش دیگه کوروش خیلی حرف میزد تو حوصله ات سر میرفت و میرفتی روی مبل مینشستی و میگفتی اه!برو دیگه با تو دوست نیستم! الهی دورت بگردم از بس خانم و مهربون هستی یه بچه ی شلوغ دورو برت هست من اعصابم خورد میشه.به مامان کوروش گفتم تو چیکار میکنی با این اصلا حرف گوش نمیده و خیلی شیطونه؟!میگه تو خونه ی خودمون آرومه!!! اگه بچه ی دومم شیطون باشه دق میکنم!!! الهی تا ابد هم خودت و هم زندگیت در آرامش باشه عروسکم. وسایلو چرا قایم میکنی؟!! سلام یک ی یک دونه ی من. چی بگم از چیا بگم؟!! شیطون بلا شدی خانومم. وسیله ها ...
21 بهمن 1393