ستیلاستیلا، تا این لحظه: 7 سال و 6 ماه و 12 روز سن داره

♥ هر دم و بازدم من♥

ستیلا به معنی پاکدامن و بانوی بزرگوار یکی از القاب حضرت مریم سلام الله علیها می باشد

مژده مژده مژده

دختر زیبای من الان ما یه خانواده چهار نفری شدیم. من تو  بابا و یه داداش کوچولوی ناااااز به اسم سورنا. دخترم کم و بیش از خاطراتت نوشتم.کم و کاستی زیاد داره اما سعی کردم توی صد پست نزدیک به چهار سال از زندگیت رو وبلاگ نویسی کنم. میخوام سی دی وبلاگ رو سفارش بدم و این دفترچه ی زیبا رو تقدیم خودت کنم تا همیشه بیادگار داشته باشیش. البته یه کم مطالب و تاریخ هاش جابجا شدند اما هین هم خوبه😉😉 دوستت دارم عروسک زیبای من😘😘😙😚😙😚
3 فروردين 1394

چرا می دوئی میری؟

عروسکم تازگیها یاد گرفتی تا من میرم یه مغازه ای یه جایی شما در میری!!! مثلا نمونه اش رو بگم که کمرم از ترس درد گرفته بود.شنبه ی گذشته کلاس زبان داشتم.بابا تاخیر داشت تورو با خودم بردم.توی کلاس که بودیم یهو گفتی من برم هوا بخورم و بیام.تا بیام بهت برسم مثل قرقی در رفتی.خوب شد یه دختره توی حیاطآموزشگاه بود و بهم گفت رفته سمت خیابون وگرنه میبایست توی محوطه دنبالت میگشتم و الان هم منتظر میبودم تا یکی زنگ بزنه و بگه دخترت پیدا شده!خدایا هرگز اون روز رو نیار که از دخترم دور باشم. خلاصه بدو بدو اومدم توی خیابون دیدم که شما در حال دویدن هستی و فرسنگها از آموزشگاه دوری شدی اونم با تی شرت!!! وای دستام میلرزید اصلا اونروز کلاسم زهرم شده بود. ...
21 اسفند 1393

جیگر من دوستت دارم!

سلام عزیز دل مامانی. دیروز من دراز کشیده بودم بدو بدو اومدی پیشم بغلم کردی گفتی جیگر من دوستت دارم!! آآخه عشق مامان منم دوستت دارم. کلا خیلی جمله ی دوستت دارم رو میگی. دیروز داشتی بازی میکردی هی از روی میز عسلی پریدی روی مبل هی هی تکرار کردی ...که آخرش این وسط افتادی و کشاله ی رانت کبود شد.اینقدر گریه کردی جگرم کباب شد. داشتم کلاس میرفتم تو رو هم با خودم بردم آخ خانومی بخدا.مثل یه معلم مهربون نشستی اونجا  و اصلا اذیتم نکردی.به درس و کتاب خیلی علاقه نشون میدی.مطمئن باش برات کم نمیزارم چون خودم به ارزوهام در زمینه ی تحصیلی نرسیدم برات امکانات فراهم میکنم تا به هرانچه صلاحته برسی عزیز دلم.   ...
10 اسفند 1393

جدیدترین عکس گل دخترم

این لباس رو خودم برات دوختم مامانی.وقتی میپوشیش میگی داماد عروسی شدم!!!   شیرین گندمک من عزیز دلم تازگیها دوست داری فروشنده باشی.صندلیتو برمیداری میری پشت اپن می ایستی بعد هرچی لباس توی کشو داری و هرچی که دم دستت باشه میزاری روی اپن و میگی آی خانوم بیای از من چیز بخرین! بعد جالبیش اینجاست ما خرید میکنیم تو به ما پول میدی!!! اما بابایی میگه داره باقی پولو میده! مثلا اومدم گفتم خانوم اون شلوار قیمتش چنده گفتی دوتومن(از نظر تو همه چیز دوتومنه)! گفتم یکی میخوام بعد سرم داد میکشی میگی این که شلوار منه فروشی نیست! هاهاها! کلی با این کارات مارو میخندونی. امروز سر یه موضوعی بهت گفتم ببخشید.گفتی خواهش میکنم مامانی.ببخشید دیگه چه مزاحم...
2 اسفند 1393

داماد عروسی شدم!!!!

http://عروسک قشنگم دیشب نخ شماره ی 52 رو برداشتی و دو ساعت دنبالش گشتم آخرش زیر ظرفشویی پیداش کردم!!! امروز باهم رفتیم خونه ی آیسان.خیلی اذیتت کرد.بعد توهم دیدی دست بردار نیست چند بار هم تو اذیتش کردی.کلا آیسان بچه ی شری هستش.آخرای روز هم که از مبل کشیدت پایین و زیر چانه ات کبود شد.دلم میخواست بزنمش اا چه کنم بچه است دیگه!!! فدات بشم امروز خیلی گریه کردی از دستش. برای عیدت یه سرافون دوختم خیلی بهت میاد.بنفش کبریتی که با یه نیم تنه ی بافت یاسی ست کردمش.وقتی می پوشیش هی قرو فر میدی میگی داماد عروس شدم داماد عروس شدم!!!بعد که میگم ستیلا داماد عروس نه فقط بگو عروس شدم باز میرقصی میگی عروسی شدم عروسی شدم!!! ...
14 بهمن 1393

وبلاگ بهم ریخته!!!

سلام دختر قشنگم.وبلاگت بهم ریخته.تاریخها،مطالب... خاطرات گذشته اومدند صفحه ی اول.میگن بخاطر قالب وبلاگ بوده اما مدتهاست اون قالب بوده و هیچ تغییری نکرده بودوبلاگ قشنگت.مدیر سایت هم یه جورایی ماست مالی کرده و از دوش خودشون کوله بار گند کاری رو برداشتند.خیلی ناراحتم حالا باید کلی وقت بزارم با این سرعت زیر صفر اینترنت دوباره همه رو از اول بچینیم. برگشتم... ادامه مطلب : سلام عزیز دلم.مدتهاست که از خاطراتت چیزی توی وبلاگت نمینویسم... خیلی اتفاقا افتاده...بد..خوب..قشنگ... اتفاقای بد رو هرچند که فراموش شدنی نیستند میدیمشون دست باد تا ببردشون یه جای خیلی خیلی دور. اتفاقای خوبو همیشه جلوی چشممون نگه میداریم تا همیشه با یادآوریشون شاد بشیم. حالا میخو...
16 خرداد 1393

تولد دوسالگی__تولد سه سالگی

تولد دوسالگی سلام عروسک من تولدت مبارک دختر قشنگ و نازم.الهی عمری به بلندای زیبایی های آسمون و سرسبزی دشتهای زمین و آبهای دریاهای بی کران داشته باشی. برای تولدت یه زنجیر طلا خریدیم و یه توپ چرمی نارنجی چون توپ خیلی دوست داری و البته یه کیک که عکس خودت روشه رو سفارش دادیم.فردا عکس میگیرم ضمیمه میکنم.   ضمنا عروسک قشنگم لباستو خودم دوختم با اون گل سرشو.خیلی بهت میاد. می خوایم یه جشن خودمونی برای دخترم بگیریم.من و تو و بابایی. ...
8 خرداد 1393
1027 13 17 ادامه مطلب

کتاب خواندن _بیست ماهگی ستیلا

سلام دخمل پروفسور من!!! دفتر و خودکار و کتاب و مداد هرگز نباید بیشتر از یک متر ازت فاصله داشته باشن!!!بدو بدو میاریشون می گی خوددار میداب کیتاب دفتر!!!بیشینم نخاشی کنم.آره!!؟؟ چشب چشب ابرو!!!     تازه گل نازم بلدی یک رو بنویسی و وقتی می گم ستیلا ی خوشکل  یه یک بنویس فوری می نویسی و می گی اییک!!!نبشتم!!! من همیشه کتاب خوندن و نوشتن رو خیلی دوست داشتم و دارم برعکس بابایی که حوصله ی کتاب رو نداره!!!و همیشه دوست داشتم تو هم مهمترین علاقه ات کتاب باشه  و اینقدر هم در کتاب خریدن برات ممارست کردم که الان خودت یک پا کتاب خونی!!مثلا کتاب شنگول و منگول رو بر می داری و بازش می کنی و میگی یکی نبود یکی نبود این بود مم...
19 فروردين 1393

رفتیم امامزاده اسماعیل(ع)

امروز به اتفاق خاله و داداشی و یکی از دوستای خاله رفتیم امامزاده اسماعیل علیه السلام.من یه جعبه شیرینی نذر داشتم از طرفی دوم اسفند تولد دایی علی هستش گفتم بریم و در جوار امامزاده از علی و دیگر امواتمون یاد کنیم.وقتی توی حرم نشسته بودیم تو هم مثل یه خانم باوقار و ناز کوچولو تا آخر دعا و نیایشمون پیش ما چمپاتمه زدی و نشستی.قربون خانومیت بشم.قرص مسکن من!!!وقتی که داشتیم میومدیم بیرون از صحن من یه لحظه دستتو ول کردم که چادر رو بزارم توی سبد که دیدم یه خانومه دستتو گرفته و بهت می گه بیا بریم تو هم با بی میلی داری باهاش می ری اما حرف نمیزنی و منو صدا نمی کنی.یه لحظه مو به تنم سیخ شد و کمرمو گرفت!اما گویا خانومه می خواسته فقط ببینه تو باهاش می ری ...
19 فروردين 1393