ستیلاستیلا، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه سن داره

♥ هر دم و بازدم من♥

ستیلا به معنی پاکدامن و بانوی بزرگوار یکی از القاب حضرت مریم سلام الله علیها می باشد

این روزهای تو

با یه کم کمک بر می گردی روی شکمت. انگشتهاتو از بس میخوری داری تمومشون می کنی!! لب زیریتو می خوری. انگار آدامس می جوی! حالا دیگه هر چی جلوت نگه می داریم دستتو میاری بالا و می خوای بگیریش اما وقتی دستای کوچولوت بهش نمی رسه دستاتو میکنی توی دهانت. اکثر اوقات مثل خانمهای سلطنتی دستات روی هم هستند. انگشت پاتو با دستت می گیری. از بس رو بالا می خوابی،خسته می شی و خودت به پهلو برمیگردی و یه چرت حسابی می زنی. هو هو می کنی و با من حرف می زنی.اینقدر هم صدات لطیف و آرامبخشه که نگو... خیلی خوش خنده ای. تلویزیون خیلی دوست داری.ولی من دوست ندارم بهش عادت کنی. برات کتاب تقویت هوش گرفتم که خیلی خیلی به ...
14 مهر 1391

خانه خریدیم.

خب!بالاخره بعد از مدتی تاخیر من اومدم! جمعه ی گذشته یه خونه قولنامه کردیم.58 متری،2خواب.طبقه اول ولی نوساز نیست.متری یک میلیون و 25 هزار تومان. ما  خیلی دنبال خونه گشتیم اما کار خدا بود که  درست در روز ولادت امام رضا علیه السلام هم یه خونه ببینیم که خوشمون بیاد هم همون روز قولنامه اش کنیم.البته  تا یک سال دست مستاجر می مونه چون حدود6میلیون کم داشتیم و دیگه کسی نبود که ازش قرض بگیریم!!! امیدوارم خوش یمن باشه. ستیلای عزیزم،دیروز مراسم هفتم پسر پسر عمه ام بود.شمال دفنش کردند اما چون مدتها بود که تهران زندگی می کردند مراسم هفتم رو توی محلشون گرفتند.بخاطر همین دایی کامران هم اومده بود ولی اول اومد به ما سر زد و...
14 مهر 1391

لباس نو مبارک

نازنینم،دیشب رفتیم خیابان هم دنبال خونه هم اینکه برات لباس بخریم.اما نه تونستیم برات لباس بگیریم نه یه خونه پیدا کنیم.هوا هم خیلی سرد شده بود.باد سرد می وزید و می ترسیدیم سرما بخوری،تند تند برگشتیم خونه.امروز زنگ زدم خاله اومد و رفتیم برات لباس بگیریم.با اینکه هوا کم کم داره سرد میشه اما هنوز مدلهای جدید لباس گرم وارد بازار نشده.یه کت کوتاه برات خرید با کلاه.توی تنت خیلی نازه.عروسک می شی عروسکم.یه شلوار هم خوشم اومد و برات خریدم اما هنوز بلوزی که بهش بخوره نگرفتم.وقتی آوردمت خونه تنت کردم مثل آدم بزرگ شده بودی.آخ فدات بشم الهی نازدونه ی من.عکسهاشو میزارم.یه روز تنت می کنم و ازت عکس می گیرم و میزارم توی وبلاگت. آخه من نمی دونم تو چرا این...
4 مهر 1391

انتقال از بلاگفا به نی نی وبلاگ

اسفند١٣٩٠ دلم تنگته: ..سلام دختر نازم.سلام گل گلخونه ئ من.الهی مامانی فدای دست و پا زدنات بشه.رها جونم،دلم بالا اومد تا تونستم امروز به اینترنت وصل بشم.توی این مدتی که برات ننوشتم اتفاقای زیادی افتاد.از جمله اینکه هفته ئ گذشته مادربزرگ بابایی فوت شد و ما مجبور شدیم ساعت 2:30 بامداد بریم شمال! حال مامان بزرگ خودمم تعریفی نداره و زمین گیر شده.امیدواریم که خدا شفا بده اما خیلی دلم بحالش می سوزه چون واقعا داشت عذاب می کشید. بگذریم... عسل مامان چطوره؟! نفسم،تصمییم گرفتم دیگه به نگارش خاطرات توی وبلاگت خاتمه بدم و همه چیز رو توی یه دفتر خاطرات برات بنویسم! نظر خودت چیه دردونه ئ من؟!! کاش زودتر خرداد ماه بشه١٣/١٢/٩٠   سلام رها جون ...
31 شهريور 1391

از بلاگفا به نی نی وبلاگ

بهمن1390   بهمن90 سلام خوشکل مامانی.سلام عسل مامانی.سلام یکی یکدونه ئ من.خوبی نفس مامان؟   ای شیطون بلا!زدی رو دست داداشی؟؟!! عسل مامان تو دخملی که.دخمل مامانو موش بخوره؟! قربون دست و پای کوچولوت برم من نفس مامان.وقتی رفتم سونو و تو رو دیدم و خوشکلیهاتو دکتر بهم نشون داد و گفت که دختر هستی خیلی خوشحال شدم عزیز دلم.همچین توی شکم مامانی دست و پا می زدی که نگو. دوهفته شمال بودم و همونجا هم رفتم سونو گرافی دادم.تازه دیروز برگشتم خونه ی خودم.این دوهفته دلم داشت بالا میومد که نمی تونستم به وبلاگ ناز نازیم سر بزنم.حوصله کافی نت رفتن هم نداشتم دخمل مامان. بابایی اینقدر خوشحاله که تو دختر هستی.همش ناز...
31 شهريور 1391

انتقال خاطرات ستیلا از بلاگفا به نی نی وبلاگ

عزیزم قبلا بعضی از خاطراتت رو از وبلاگت توی بلاگفا به این وبلاگت منتقل کرده بودم و حالا بقیشو انتقال میدم. دی 1390   دی1390 سلام عزیز دل مامانی.خوبی گل گل من؟عزیزی اومده با عمو قاسم.البته فعلا خونه ئ عمه فاطی هستند و امشب یا فردا شب میان خونه ی ما. نی نی جون جونی من!یه خبر تازه ی تازه!ماشین ما اومده.از نمایندگی زنگ زدند گفتند که می تونیم امروز ماشبن رو تحویل بگیریم اما بابایی میگه وایسته تا شوهر عمه شهروز هم بیاد و 4شنبه بره ماشین رو تحویل بگیرهم خوشحالم از اینکه بالاخره بعد از این همه پس انداز صاحب ماشین شدیم هم از اینکه پرایده ناراحتم!!!باز خدارو صدهزار مرتبه شکر.چون خیلی ها همین رو هم ندارند. داره بارو...
31 شهريور 1391

ذوق می کنم!

نا نازی مامان!اینقدر خوشم میاد با دستت انگشتای پاتو می گیری و میاریشون سمت دهانت!کلی ذوق می کنم می بینمت.دوست دارم بغلت کنم و همچین فشارت بدم که نگوووووووووووووووووووووووو. آخ الهی من بمیره برات.
29 شهريور 1391